شنبه 16 مرداد1389
حاجی را روزی حاجت روا گشت و به شکرانه درویشی مهمان نمود:
- آری حاجی، بر شما باد که "شراب" و "عرق" در هم آمیزید که همانا "شَرَق" به دست دهد و آن را خواص بسیار است و پیل از پا بیندازد...
- عجب! به راستی که همانا راست می گویی؟
- آری، همانا که به جون خودم راست گفتم و درویش را امتحان یک بار بس باشد که این مهم دریابد...
- لکن این معجون را عیب در آن باشد که عرق را باید از زرتشتیان خرید و این خلاف شرع عنبر باشد که معامله با غیر مسلمان را مکروه دانسته...
- تبارک الله حاجی، به راستی که همانا نکته ای بس ظریف گفتی و مسلمانان را سود در آن باشد که . . . ببخشید حاجی، گویا آن پیاله ی باده که عنایتم کرده بودی را یکی پیش از من رفت بالا؟!
- آری، به راستی که وقتی افاضات می فرمودید، فلان سید شرابتان نوشید و از میان برخاست، همانا!
- العجب، روزگار دون بنگر که در پس این عمر دراز، بس سید شراب خور دیده بودیم، لکن این اولین سید شراب دزد بود که دیدیم و بی انصاف قطره ای هم در پیاله مان به جا نگذاشت. به راستی اگر جرعه ای دیگر درویش را عنایت فرمایید، از برایتان دست به آسمان برد و طلب آرزو کند، به راستی!
- همانا شرمنده ام! آن بطر آخر بود که تا قطره آخر در آن جرعه ریختم. آب میل ندارید؟
