شنبه 16 مرداد1389
حاجی را روزی حاجت روا گشت و به شکرانه درویشی مهمان نمود:
- آری حاجی، بر شما باد که "شراب" و "عرق" در هم آمیزید که همانا "شَرَق" به دست دهد و آن را خواص بسیار است و پیل از پا بیندازد...
- عجب! به راستی که همانا راست می گویی؟
- آری، همانا که به جون خودم راست گفتم و درویش را امتحان یک بار بس باشد که این مهم دریابد...
- لکن این معجون را عیب در آن باشد که عرق را باید از زرتشتیان خرید و این خلاف شرع عنبر باشد که معامله با غیر مسلمان را مکروه دانسته...
- تبارک الله حاجی، به راستی که همانا نکته ای بس ظریف گفتی و مسلمانان را سود در آن باشد که . . . ببخشید حاجی، گویا آن پیاله ی باده که عنایتم کرده بودی را یکی پیش از من رفت بالا؟!
- آری، به راستی که وقتی افاضات می فرمودید، فلان سید شرابتان نوشید و از میان برخاست، همانا!
- العجب، روزگار دون بنگر که در پس این عمر دراز، بس سید شراب خور دیده بودیم، لکن این اولین سید شراب دزد بود که دیدیم و بی انصاف قطره ای هم در پیاله مان به جا نگذاشت. به راستی اگر جرعه ای دیگر درویش را عنایت فرمایید، از برایتان دست به آسمان برد و طلب آرزو کند، به راستی!
- همانا شرمنده ام! آن بطر آخر بود که تا قطره آخر در آن جرعه ریختم. آب میل ندارید؟
یکشنبه 27 تیر1389
موریانگان محمود صفت
موریانگان خانه پدری را به یاد آر که به تلاش و پایمردی ایشان نقطه ای سالم در خانه و اسبابش به جا نمانده بود.
صدای مادر که به بوی نفت می آمیخت می دانستی که باز کتاب و کمد و تیر و تخته ای دیگر از میان ما رفته اند و بودشان نابود شده و او مثل همیشه دیر به دادشان رسیده است. نفت مادر نوش دارو بود پس از مرگ سهراب و زمانی رسیده بود که دیگر گوشتی بر تنشان نمانده بود. چه تا آخرین لحظه هیچ غم بر چهره شان نبود و تنها لحظه ای توان از کف داده و در پوست خود فرو ریخته بودند.
وه که چه پر شباهتی است میان خانه پدری آنروز و مملکت مادری امروز... موریانگانش بیش از هر چه محمود را مانند که به عزم و تدبیر وی مملکت و مردمانش، هر روزشان نوروز گشته است و هر دم گوشه ای بر سرشان آوار می شود. باش تا نوبت به تو و گرمابه ات رسد و تو چه دانی که کنون تا کجای درونت خزیده اند و تا کی به اتمام خواهی رسی.
جمعه 18 تیر1389
تماشاگرنماهای سینمایی
فوتبال را در سالن سینماتوگراف دیدن کم از استادیوم ندارد، خاصه که اینبار همسر استاد و خیلی از محبان نیز در رکاب بودند ...
عجب غلغله ای بود و این مردم چه تشنه اند به شادی و ولوله و داد و قال دست جمعی، آنقدر که حاضرند به خاطرش پرچم اسپنیش ها بر تن کرده و کلاه ژرمن ها بر سر نهند و لحظه ای برای این و لحظه ای دیگر برای آن فریاد حمایت بر آرند و یا در سالن سینماتوگراف موج مکزیکی راه اندازند.
و جالب تر از همه شعارهای رعیت بود که در تاریکی تماشاخانه به هوا رفت و من شک ندارم که از دلایل اصلی باخت آلمان ها همین شعارهای دندان شکن بود:
- آلمان برو دکتر
- دکتر برو آلمان
- آلمانی بای بای، آلمانی بای بای
- آلمانی دروغگو، شصت و سه درصدت کو؟
- کاسیاس عابد زاده و یا احمدرضا کاسیاس
- آلمانی بسیجی
- فوتبالیست واقعی، همت بود و باکری
- اسپانیا تراختور دیگر است، ولایتش...
و ...
و دیگر آنکه صحنه ها و اصواتی که دیدیم و شنیدیم، ما را به این نتیجه رساند که نسل جوان تحمل این همه آزادی ندارد و من بعد درهای تماشاخانه ها و سینماها را هم باید همچون استادیوم ها بر ضعیفگان بست و راهشان نداد، آخر دختران را چه به طرفداری از جمعی مرد نامحرم و تماشای فوتبال؟ حالا چه استادیوم باشد و چه سینماتوگراف!!! ... آخر کجاست ناصحی که بگویدشان صدای صووت شما چه آتشی در دل مردان نامحرم برافروزد؟ خاصه اگر بلبلی باشد...
سه شنبه 18 خرداد1389
اگه اجازه بدید بریم سر اصل مطلب...
- آقا زاده شغلشون چیه؟ تو چه رشته ای تحصیل کردن؟ درسشون تموم شده؟
- غلامتونه... پسرم کارشناسی ارشد استادی حمام با گرایش خشک شویی داره... البته علی الحساب سیگار می فروشن... شکر خدا درآمدش خیلی خوبه...
- به به... ماشاالله جوون برازنده ای هستند، چهره و لب و دهن ایشون منو یاد همفری بوگارت می ندازه. چرا نمی یان تو گرمابه بر دست خودتون؟ اینجوری شما هم ...
- ببخشید حرفتون رو قطع می کنم حاج آقا. راستی شما برگ عدم خلافی دختر خانوم رو گرفتید؟
- راستش نه، ولی خیالتون راحت باشه. دخترم فقط دو بار تخلف داشته، یه بار فقط ۱۱ سانتیمتر کوتاهی مانتو و یه بار هم استفاده از عطر که هر دو بار خودم جریمش رو پرداخت کردم...
- اکبر آقا هم زمانی که رفته بودیم خواستگاری دخترش الهام خانوم، همین رو می گفت، ولی سر سفره عقد کاشف به عمل اومد دخترش نزدیک ۸۰۰ هزار تومن خلافی داره که اگه شانس نیاورده بودیم همش می افتاد گردن پسر بدبختم... تا پرداخت نمی کرد هم سند ازدواجش گرو بود... خانوم پاشو بریم.
- حالا تشریف داشتین، هنوز میوه تون رو میل نکردید!
*- با توجه به اقدامات هوشمندانه و مفید برادران نجیب، مودب و با حیای نیروی انتظامی در جهت جریمه نقدی خواهران دینی کم حجاب، لاک زده، خوش بو و ... از تمامی برادران مجرد تقاضا دارد قبل از هرگونه قرار ازدواج با زوجه دلخواه، از عدم خلافی ایشان اطمینان حاصل نمایند. با تشکر. استاد حمام
شنبه 15 خرداد1389
افکاری که دیگر گندیده اند.
- ببخشید آقا. . . کجای این شب تیره بیاویزم قبای کهنه خود را؟
- همان جا که آن خدابیامرز می آویخت.
- آخر آنجا که محمود آویزان است.
- چه می دانم! تو هم با این قبای کهنه ات... استاد حمام با آن کوله بار علم و دانش جایی برای آویختن مغز پنج کیلویی اش نیافت و ناچار به گوشه ای افکند و چندی است هرچه می گردد بازش نمی یابد. قبای کهنه شما که جای خود دارد آقا!
شاگرد را گفتیم گرچه این بی مغزی، گرمابه مان را تخته کرده است و مشتریان را متواری، لیک ننوشتن و نخواندن به از بد نوشتن و چرند خواندن.
سه شنبه 3 فروردین1389
بهاری که بر سر گرمابه گذشت
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون...
امید که خداوند در این سال گرمابه را از فقر، خشکسالی و دروغ بپاید.
جمعه 28 اسفند1388
دروغ بزرگ
"من در زندگی ام هیچ گاه دروغ نگفته ام."
شاگرد را گفتیم: البت فقط گاهی به این گندگی دروغ می گوید، آن هم قاطعانه.
در آستانه این بهار شوقی عجیب سراپایم را فراگرفته، آخر دیگر نمی بینمش.
یکشنبه 2 اسفند1388
دریا خندید در دوردست
- تو چه می فروشی دختر غمگین سینه عریان؟
- من آب دریاها را می فروشم آقا.
- پسر سیاه، قاتی خونت چی داری؟
- آب دریاها را دارم آقا.
- این اشک های شور از کجا می آید مادر؟
- آب دریاها را من گریه می کنم آقا.
- دل من و این تلخی بی نهایت، سرچشمه اش کجاست؟
- آب دریاها سخت تلخ است آقا.*
شاگرد را گفتیم: لورکا بس زیبا سروده است، لکن این که می بینی از شوری آب دریاها می نالد، لابد منظورش همان بحر مدیترانه است که بر سواحلش غربیان تن به آب می زنند. چه این بحر مازندران ما که البت باید ازین پس بحر روس اش لقب داد، چربی نفت و بوی پای از پوتین درآمده اراذل روسی اش، در دهان غوغا می کند و در کرانه اش به جای آب زباله موج می زند و اگر این نادانان اندکی از درآمد شکافتن شکم ماهیان خاویارش را در او خرج می کردند اکنون بدین سان جهنم نگشته بود و آباد بود. اینان این چنین آقایی می کنند آقا!
*- شعر از فدریکو کارسیا لورکا، با ترجمه احمد شاملو
چهارشنبه 21 بهمن1388
در گله بودن.
گوسفند داشتن.
گوسفند کرایه کردن.
گوسفند خر کردن.
گوسفند به جان بز انداختن.
.
.
بزغاله بودن.
شنبه 17 بهمن1388
این مسافران مذبذب
- خیر باشد، قصدتان کدام سمت است؟
- تشرف به مکه.
- خدا قبول کند. از کدام راه؟
- از راه روسیه.
- از این راه به خدا نمی رسی حاجی، به خانه خدا شاید.*
* - بخشی از مکالمه اتابک و مظفرالدین شاه در فیلم کمال الملک، اثر علی حاتمی

